"در این زندان"
دکتر فضل الله صلواتی
در این زندان که تاریک است ، نمناک است ، خاموش است .
نه مرغی میزند پر ، نه صدای رهگذاری میرسد بر گوش.
نه بانکی ، نه خروشی ، نه صدای پای انسانی ، و نه آوای مرغی، نغمه طفلی.
بلی ، تنها صدایی است، صدای آشنا ، اما، صدای پای او،
فریاد خشم و نعرۀ دشنام او،
آهنگ دردآلود باتوم و طنین محکم شلاق و آن دستی که در را، با کلید خویش بگشاید ،
همین ها آشنایان منند و هم سخنهایم.
تو ای جلّاد ! ای دژخیم، ای ظالم، که بر من می زنی شلاق،
و با آن کابلهای محکمت، بر پای من ، بر دست من ، بر جسم من کوبی ،
چرا دست مرا ، پای مرا بر تخت می بندی؟
چه کردم من ؟ چه بوده جرم من آخر؟
ببین از دستهایم خون چسان جاریست ، ببین پایم شده مجروح،
اندامم پر از خون است،
ببین رویم شده زرد و دلم در سینه پر درد است ،
ببین حالم پریشانست ، اندوهم فراوانست،
تو ، بر خود رحم کن ، بر خود و آنهایی که بشکستند بال ما
و در های قفس بستند ،
بترس از من ، بترس از ما،
مگر من نیستم فرزند تو ؟ فرزند شهر تو ؟ و فرزند عزیز آب و خاک تو؟
مگر این مملکت ، این مردم رنجور، آب و نان ، هوا و زندگی بر من نبخشوده؟
بزرگم کرده و اندر کلاس عشق ، داده درس پاکی را ،
و درس رنجها، اندوه و فقر و جان فشانی را
و درس مردی و جانبازی و شور و محبت را.
مرا اندوه انسانها، غم مردم، چنین کرده است،
عصیانم برای اوست، فریادم برای او است.
و شعر و شور و افغانم، تلاشم ، کوششم،
سعی و جهادم در ره حق. از برای اوست.
منم فرزند آگاه زمان تو ، چرا از من چنین در خشم و در رنجی؟
تو ، زندانبان، مفتّش ، بازپرس،ای آنکه در دست تو شلاق است.
چرا با خشم و نفرت اینچنین بر من نظر داری؟
چرا دندان بهم کوبی؟ چرا چشمان تو سرخ است؟
لبان تو چرا لرزان ؟ و سر تا پا وجودت نیز ترسان است؟
زبهر چیست شلاق تو ، اینسان بوی غم دارد؟
مترس از من ، مترس از ما ، بزن محکم، بزن
با قوت و قدرت، سیاهم کن ، به خون و خاک اندازم، بزن
تا نفرتم را بیشتر سازی، بزن
تا این وجود من زخشم و درد پر گردد.برای انتقام از تو.
بزن هر چند می خواهی ، نمی گویم مزن دیگر،
نمی گویم امانم ده، نمی گویم که رحمم کن
و حتی "آخ مردم " هم نمی گویم،
قد مردانگی را خم نمی سازم ، ز اوج مردمیها کم نمی سازم
نمی گویم غلط کردم ، نمی گویم که عفوم کن،
نمی گویم که را من خطا بوده است،
چون راه خدا بوده است.
و در زیر فشار چکمه هایت ، تسمه هایت ، بانک بر دارم،
که : پیروز است آزادی
و پیروز است آزادی
آبان ماه ۱۳۵۰
اصفهان .زندان شهربانی
گوش بده و برای برادر و خواهر شهیدم
که برای حق خود در این روز های
اخیر خونش بر زمین ریخت اشک بریز.
روی متن زیر کلیک کن.
دلم گرفته از این افکار نجاتم بده
اگر با کلیک بر روی لینک نتوانستید دکلمه را گوش دهید ، بر روی لینک کلیک راست کرده و
گزینه ی save target as را انتخاب نمایید تا فایل آن بر روی کامپیوتر شما ذخیره شود .
اصفهان یک کلام
موسوی والسلام
صفای همه اصفهانیهای عزیز که چهارشنبه در میدان نقش جهان
در دیدار خاتمی از این شهر
یک بار دیگرحماسه آفریدند و با هم ،هم پیمان شدند که
با رای به میر حسین موسوی بار دیگر هم چون دوم خرداد
توی دهن دیکتاتورها زده و ثابت کردند که:
ما درست است که ساکتیم ولی به موقع بر میخیزیم.
و دیکتاتورها را سر جایشان می نشانیم.
هنرمندان اصفهانی روز یکشنبه در جلسه ای در ستاد مهندس موسوی در استان اصفهان
با حضور محمد علی نجفی نویسنده و کارگردان سینمای ایران . استاد پورصفا ، حسن اکلیلی
و دیگر هنرمندان این شهر هنرپرور
طی سخنانی حمایت خود را از مهندس میر حسین موسوی اعلام کردند .